تبليغاتX
مجــــنـــــــــــــون بـــــی لیـــلــی - ” عشق چست؟ “

زنـــــدگـــانــیــم گـله دارد از جــوانیــــم شرمنــده جوانــی از ایــن زنــدگــانیــم




” عشق چست؟ “  

شاگردی از استادش پرسيد: ” عشق چست؟ “

استاد در جواب گفت: ” به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! “

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: “چه آوردی؟ “

و شاگرد با حسرت جواب داد: ” هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .”

استاد گفت: ” عشق يعنی همين! “

شاگرد پرسيد: ” پس ازدواج چيست؟ “

استاد به سخن آمد که : ” به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! “

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: ” به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.”

استاد باز گفت: ” ازدواج هم يعنی همين!!

پی نوشت: این حکایت در حالی که بسیار قدیمیست اما آموزنده و زیباست و من بارها در اجتماع به این حکایت فکر می کنم و درستی اون رو در فکرم تایید می کنم !!!

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 2:49 PM | + | موضوع: |